محمد حسن خان اعتماد السلطنه

70

صدر التواريخ يا تاريخ صدور قاجار ( فارسى )

را كارسازى نمايد ولى چيزى ديگر نداشت به خانهء خود آمده ، باقى ماندهء اثاث البيت را فروخته مركوبى گرفت و از شهر خواست فرار كند كه گرفتار مؤاخذهء حاكم نشود ، ساعتى كه از شب گذشت از خانه بيرون آمد كه خود را به طرفى كشد ، از همسايگان نالهء شنيد كه زنى زائيده و در خرابه منزل داشته است و از خوردنى و پوشيدنى چيزى براى آنها فراهم نبوده است . آن زمان به شوهر خود مىگويد كه من كنون با اين طفل چه - كنم كه پوشش ندارم و خود در اين حالت كه روغن و غذاهاى مقوى لازم است ، چه بخورم كه سد رمقى شود ، شوهر بيچاره‌اش چون اين سخن مىشنود سر به زير افكنده به زن مىگويد ، من چه تقصير دارم روزگار ما به اين ذلت مقدر شده و بايد توكل به خدا كرد . حاجى محمد حسين خان كه در آن وقت آقا محمد حسين معروف بود ، اين را شنيده ديگر نمىتواند كه قدم از قدم بردارد و به خيال مىافتد كه اگر تهيهء سفر خود را به اينها بدهم ديگر قوهء حركت ندارم و فردا حاكم ناچار مرا احضار كرده حبس مىكند و به ضرب چوب مطالبهء باقى مىنمايد و اگر بخواهم از اين مهلكه نجات يابم و فرار كنم ، حال اين ضعيفه مرضعه به چه سان خواهد گذشت كه هيچ گذران ندارد و من معاقب خداوند خواهم شد ، بين وسوسهء شيطانى و هدايت رحمانى گرفتار شده آخر الامر فتوت ذاتى او باعث مىشود كه خواهى نخواهى تن به عقوبت فرا داده به خيال آسودگى اين زن و مرد فقير مىافتد . شبانه از تهيهء سفر خود ، روغن و ساير مأكولات خريده و مركوب خود را به كسى داده و تنخواهى گرفته به شوهر آن زن مرضعه مىرساند كه آنها به آسودگى گذران نمايند و طفل آنها تلف نشود آنها نشناخته او را دعا مىكنند و حاجى محمد حسين خان در نهايت هم‌وغم و خوف و رعب به منزل خود رفت و متحير بود كه آيا كار فردا بچه‌سان خواهد گذشت . چون صبح شد حاكم او را خواست و به او گفت من قدر ترا دانستم كه به خوبى از عهدهء باقى خود برآمدى و هر قدر هم كه باقى مانده است در پيش خود نگاهدار و به تدريج بپرداز اگر حالا تمام باقى گرفته شود ، بىپا خواهى شد و از عهدهء مباشرى بيرون نخواهى آمد ، چون مرد باكفايت هستى بايد مباشرتهاى بزرگ به تو داده شود . حاجى محمد حسين خان اظهار تشكر كرد ، حاكم اصفهان او را مباشرى داده